تبليغاتX
یک فنجان قهوه داغ

یک فنجان قهوه داغ

گر چه آسمان مه گرفته است اما هنوز می توان به ستاره ها دلخوش بود

سلام دوستان عزیز

این وبلاگ به آدرس زیر انتقال یافت

یک فنجان حرف نوشته

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 2:9  توسط محمدرضا  | 

آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی.
پیامبر سربرآورد و نگاهي به مردم انداخت، و سکوت و آرامش مردم را فراگرفته بود
سپس با صدایی رسا و ژرف گفت :
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی آو بشتابید
هرچند راه او سخت و ناهموار باشد
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت ، خود را به او بسپارید .
هرچند که تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید اورا باور کنید
هرچند دعوت او رویاهاي شما را چون باد مغرب در هم بکوبد و باغ شما را خزان کند
زیرا عشق شما را چنانکه تاج بر سر می نهد به صلیب نیز مي کشد
و چنانچه شما را می رویاند ، شاخ و برگ شما را نیز هرس می کند
و چنانچه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظريف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین مي رود و آنها را که به زمین چسبیده اند ، تکان می دهد
عشق شما را چون خوشه های گندم دسته مي کند
آنگاه شما را با خرمن کوب از پردۀ خوشه بیرون می آورد
و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند
و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپيد از آن بیرون بیاید
سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید
و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید

عشق با شما چنین رفتارهایی می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید
و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید

اما اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید
خوشتر آنکه عریاني خود را بپوشانید
و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید
به دنیایی که از گردش فصل ها در آن نشانی نیست ؛
جایی که شما مي خندید اما تمامی خنده خود را به لب نمی آورید
و می گریید اما تمامی اشک های خود را فرو نمی ریزید

عشق هدیه ایی نمی دهد مگر از گوهر ذات خويش
و هدیه ایی نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش
عشق نه مالک است نه مملوک
زیرا عشق برای عشق کافي است

وقتي که عاشق می شوید مگویید :" خداوند در قلب من است "، بلکه بگویید : " من در قلب خداوند جای دارم
و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست ، بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته ببیند حرکت شما را هدایت می کند
عشق را هیچ آرزو نیست مگر اینکه به ذات خویش در رسد

اما اگر شما عاشقيد و آرزویی می جویید
آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید
آرزو کنید زخم خوردۀ فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد
آرزو کنید سپیده دم برخيزید و بالهاي قلبتان را بگشایید
و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیانديشید
آرزو کنيد که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه بیايید
و به خواب روید ، با دعایی بر دل براي معشوق و آوازي بر ل در ستایش او

نویستده : جبران خلیل حبران
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 10:49  توسط محمدرضا  | 

با من سخن بگو ای سنگ.

 با تو چه شد که این چنان از خود بی خود شده خون می گریی.مگر بر تو چه گذشته که اشکهایت را پشت چشمهایت پنهان نمی کنی.

دل سردت را کدامین عشق سوزان این چنین نرم کرده است.

درد ودل کدامین یتیم را گوش سپرده ای که چنان بغضی مرگبار را فرو خورده ای.

ای آسمان تو را چه شده که بی قراری می کنی.در دلت کدامین هیاهو غوغا می کند که لحظه ای آرام نداری واین چنین هق هق سر داده ای ومظلومانه می گریی.

آبی نگاهت کجاست که اکنون این چنین رخت سیاه بر تن پوشیده ای. درد کدامین زخم  چنین غرشت را تا بی نهایت طنین انداز کرده است.

شاهد کدامین مصیبت بوده ای  که وسعتت را فراموش کرده ای.

ای آفتاب بر تو چه گذشته که این چنین سرد می تابی. از اهل زمین چه دیده ای که سخاوت را از یاد برده ای ودلها را دیگر گرم نمی کنی.

اشکهای کدامین چشمهای گریان تو را این چنین بی فروغ کرده وجلوه گری را از یاد برده ای. روشنایی را در پرتو کدامین سیاهی گم کرده ای واین چنین زمین را در ظلمتی دهشتناک فرو برده ای.

ای زمین،ای خاک پاک، تورا چه شده که این چنان بر خود می لرزی. اشکهایت را در کجا گم کرده ای که  این چنین تمامی تنت را کویری خشک وسوزان پوشانده. از خون کدامین فرشته آسمانی این چنین روی سرخ کرده ای.

داغ  کدامین مصیبت را در دل خویش پنهان ساخته ای که لحظه ای قرار نداری. تربت کدامین تن مقدس شده ای که چنین آسمانی شده ای و بر

 بی نهایت های  نا پیدا برتری یافته ای.

ای روزها شما را چه شده که خویشتن را فراموش کرده اید.

 در دل کدامین حادثه معنای خود را از دست داده اید.

ده روز... ده روز که می گویند روز عشق است،روز خدا .

با عاشقان چه قول وقراری دارید که تقویم ها پشت سر هم خط می خوردند تا شما از راه برسید.

یک روز، دو روز،سه روز،... نهمین روز ودهمین روز چه دارند که این چنین دلشکستگان وزخم دیدگان  اشکهایشان را جاری می کنند.

بر غربت کدامین عاشق ناظر بوده اید که تنهایی عالم را در برابرش بی معنا می دانید.

ای انسان دل را در کدامین سرزمین جا گذاشته ای که راه خویش را گم کرده ای و سرگردان به هر سوی می شتابی.

دل سپرده کدامین معشوقی که این چنین مجنون وار عاشق شده ای .

این چه ماتمی ست که این چنین با بغضی غمناک می گریید.

درد و دلهایتان را در گوش کدامین مرهم دل زمزمه می کنید.

قلبهایتان را بر کدامین فرشته ی آسمانی هدیه داده اید.

چشمهایتان را قدم گاه کدام نور بی نهایت ساخته اید.

یا حسین با زمین وزمان،با ذره های نا پیدا گیتی چه کرده ای که همه جز عشقت هیچ نمی جویند وبر بندگی کوی ات افتخار می کنند.

این همه عاشق را چگونه پذیرایی، درد هایشان را می شنوی.

انسانیت از حرمت وجودت سرچشمه گرفته ومعنای جهان تا هست و خواهد بود با عشق تو شکل گرفته است.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 11:57  توسط محمدرضا  | 

مدتی پیش‌،قبل از عاشورا یه نوشته ای رو نوشتم اما به نابه عادت نه چندان خوبم در نوشتن ناتموم موند تا اینکه بالاخره دوروز پیش تمومش کردم.راستش حیفم اومد این مطلب رو توی وبم ننویسم. این مطلب رو در اوج دلتنگی هام نوشتم.امیدوارم که مقبول باشد.


«روزی از روزهای دلتنگی»

روز دیگری در راه است،روزی از روزهای خوب

روزی خوب برای چشمهایم که گرد وغبار از خود بشوید وبه افق بینهایت خیره شود.

دلم سخت هوای سبکبالی کرده است که فارغ از دغدغه ها وروزمرگی ها به سوی بی انتها ترین شهر عشق پرواز کند.

دلم برای ذره ای غربت تنگ شده که در غریب ترین روز غریبانه،رنگ هستی به خویش بگیرد.

روز دیگری در راه است،روزی از روزهای دلتنگی

دلتنگ یک روز عاشقی

که سوار بر بال آرزوها لذت خوب بودن را احساس کنم.

در کوچه پس کوچه تنهایی ها وخستگی ها به دنبال اشکی می گردم که نوری در دلم بتاباند وروشنایی را از اسارت رها کند.گرد وغبار هزار ساله را از تن زمانه بشوید وزنگار آینه دلها را بزداید.

روز دیگری در راه است،روزی از روزهای خدا

خدایی که همین نزدیکی هاست.خدایی که خود عشق است.آفریننده عشق ومعنای عشق.

ومن دلم پر می کشد برای روزی از روزهای خدا،روزی از روزهای عاشقی

و دلم پر می کشد برای مظهر عشق خداوندی که خوب بودن را،انسان بودن را روی زمین معنا کرد.

اسطوره عشق خداوند که نینوا به داشتنش می بالد.

حسین جلوه عشق خداوندی

ومن به انتظار روزی دیگرم که خاک کربلا را سرمه چشمهایم کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 11:11  توسط محمدرضا  | 

سلام دوستان عزیز.مدت طولانی نبودم.(خدا کنه فراموش نشده باشم)


چند کلام از مرد همیشه جاویدتاریخ استاد دکتر علی شریعتی براتون می ذارم تا فعلن حالشو ببرین.

بزودی  یکی دوتا مطلب خوب از خودم براتون می ذارم.

---------------------------------

ای آزادی ، مرغک پر شکسته زیبای من ! کاش قفست را می شکستم و در هوای پاک بی ابر بی غبار بامدادی  ، پروازت می دادم ! 

 

عشق  خواهر آزادی است و آزادی برادرش و غصب و اسارت مادر و پدرشان. 

 

عشق به آزادی ، سختی جان دادن را بر من هموار می سازد. 

ای آزادی  ، تو را دوست دارم ! به تو نیازمندم ! به تو عشق می ورزم ! 

ای آزادی ، قامت بلند و  آزاد تو ، مناره زیبای معبد من است ! 

 

هیچ گاه  تنهایی و کتاب و قلم ، این سه روح و سه زندگی و سه دنیای مرا کسی از من نخواهد گرفت ... دیگر چه می خواهم ؟ آزادی چهارمین بود که به آن نرسیدم و آن را از من گرفتند. 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 15:23  توسط محمدرضا  | 

یکی بود، یکی نبود. همه قصه ها با همین یه جمله شروع می شه.مثل قصه زندگی. یکی بود و اون خدا بود،یکی نبود و هیچ کس نبود وروزی یکی بود وآدم بود. وقتی که آدم بود همه نیز بودند و گفتند چرا آدم باشد. و این گونه آدم پیدایش شد وبزرگ شد.بزرگ تر از همه.همه ی آنهایی که روزی غیر از خدا نبودند.

مدتی پیش برام یه سوالی پیش اومد که هنوز هم بی جواب مونده.یه سوال در مورد هستی خودم.اینکه چرا هستم و اگر نبودم چه اتفاقی می افتاد.البته سوالم در مورد شخص خودمه نه هستی آدم.که خب جواب اون مشخصه.

مدتی پیش یه کتاب فوق العاده رو خوندم. روی ماه خداوند را ببوس اثر مصطفی مستور رو خوندم.یکی از شخصیت ها این کتاب برام خیلی جالب بود.سوالهایی داشت که خیلی منو تحت تاثیر قرار داد. شخصیتی به اسم جولیا که در مورد هستی خودش سوال میکنه.این که چرا متولد شده؟چه دلیل موجهی وجود داشته که اون متولد بشه؟اون بیست پنج سال داشت واز خودش می پرسید چرا بیست وپنج سال پیش متولد شده نه یک سال زود تر نه یک سال دیرتر.جهان هزار سال بوده که وجود داشته واون نبود وحال چه اتفاقی افتاده که اون متولد شده؟

واین سوال برای من پیش اومده که اگر من نبودم قرار بود چه اتفاقی بیافته؟اصلا من قراره چه کار مهمی انجام بدم؟ یا این همه آدم که معمولی به دنیا می یان،معمولی زندگی می کنند ومعمولی می میرند بدون اینکه کار خاصی بکنند.یعنی اگه یکی از این آدمها نبودند چه اتفاقی می افتاد یا بودنشون چه اتفاقی قراره بیافته؟

البته میدونم که باید باشم اما نمی دونم برای چی؟ شاید می خوام کار بزرگی انجام بدم؟شاید هم قراره معمولی باشم. یعنی اگه من کار بزرگی انجام ندم بودن بی معنیه؟یعنی همه آدمهای دور و برمون کارهای مهمی انجام میدن؟شاید اصلا قرار نیست کسی کار مهمی انجام بده؟ حالا هستم ومی خوام که مهم باشم. کاش می شد جواب این سوال ها رو پیدا کرد.چرا هستم ؟چرا الان هستم نه صد سال قبل نه صد سال بعد؟

نمی خوام فلسفی حرف بزنم یا جواب فلسفی بشنوم چون زیاد به این مقوله آشنایی ندارم . سخت منتظر پیدا کردن یه جواب ساده ام اگه کسی جوابی داشت بهم بگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:42  توسط محمدرضا  | 

حرف ها بر سر دلم عقده کرده است.

شش روز است نگذاشته اند حرف بزنم.

می خواهم گوشه ای بنشینم وکمی تنها باشم،

حرف بزنم، بنویسم ، بگویم.

انگشت هایم خمیازه می کشند.

باید بنویسم.

این حرف ها را نمی شود تحمل کرد،

بیشتر از این در دل نگه داشت،

ورم می کند ورنجم می دهد.

می روم.

کجا بروم؟

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:43  توسط محمدرضا  |